درخت انجیر آفتاب می تابد بر بلندای ِ درخت ِ گردو. بید ِ مجنون سایه ات کو ؟
+
نوشته شده در 88/09/26 13:25 توسط سمانه
|
دکتر و قرصهایش مثل شوکی بودند که پس از یک ایست قلبی ، خطوطِ نوسان ِ زندگی را لرزان می کردند . مثلِ اینکه این خط چند سال ممتد باشد و به یکباره ازکما دربیایی ، بلند می شدم و می دیدیم که مغزم پذیرای ِ زندگی است و دنیا را می شناسد و به آن عادت کرده است و خشنود است از اینکه در آن دست وپا می زند. حالا بلند شده بودم و خیابانها دیگر بوی ِ کهنگی نمی داد و زندگی بوی ِ نا . چیزی باید امورات ِ این زندگی ِ لنگه به لنگه را تنظیم می کرد . آدمها وقتی در خلوت ِ خودشان فکر می کردند ،می دیدند هیچ ربطی به محیط ِ زندگی شان ندارند . پدر و مادرها آن چیزی نبودند که بچه ها می خواستند . بچه ها آن چیزی نمی شدند که پدر ها و مادرها انتظارمی کشیدند . زنها و شوهرها آن چیزی نبودند که می رفتند زیر ِ یک سقف . آدمها جایی زندگی می کردند که نمی خواستند . دینی داشتند که هیچ چیز از آن نمی دانستند و دوستش نداشتند. همه چیز آن چیزی نبود که کسی فکر کند . همه چیز ، چیزی می شد . پس آدمها خطوط ِ موازی بودند که مثل ِ ماشینهای ِ گریزان ِ در اتوبان ، از یک نقطه صفر به نقطه صفر ِ دیگری حرکت می کردند . هیچگاه با هم تلاقی نمی کردند فقط فکر می کردند که به هم رسیده اند یا با هَمند . می خواستند شتابزده به نقطه پایان برسند . همین . مثل ِ دونده هایی بودند که هر یک در یک خط ِ مجزا از هم می دویدند و کسی تا به حال دیده است که یک دونده به ناگاه و در بحبوحه یک ماراتنِ عظیم ، خط ِ سیرش را رها کند و بپرد دونده خط ِ مجاور را بغل کند یا ببوسدش ؟ یا بخواهد که با هم روی ِ چمنها ، یک چای بخورند ؟ زندگی ِ ماراتنی ، دوست داشتنهای ِ ماراتنی ، ... فقط می دویدند که به آخر ِ خط برسند . با هم که نمی توانستند . یعنی نمی شد که دست ِ هم را بگیرند و در آخر به تنهایی اول هم بشوند . بنابراین فقط می دویدند و دوست داشتن هم می شد همان کمدی ِ چای خوردن روی ِ چمنها ...
+
نوشته شده در 88/09/18 17:43 توسط سمانه
|
تکرار میشوی در درختها و پنجره ها منقطع در خطوطِ عابرِ پیاده متوقف در چراغهایِ قرمزِ سرد در بن بستهایِ نا امیدِ ناگهان ادامه میدهمت در تیرهایِ مبهمِ برق در پیاده روهایِ ممتدِ بی سنگفرش میدوی در من با هجومِ ثانیه ها … میانِ کوچه ی ِ شک گم میکنی مرا ؟
+
نوشته شده در 88/08/29 22:57 توسط سمانه
|
دارم بالا می آورم خودم را در زندگی که تو هی از تویَش می افتی .
+
نوشته شده در 88/08/14 17:28 توسط سمانه
|
از مرگ نمی ترسیدم اما از زندگی چرا . شاید چون ناشناخته بود و مرموز . می خواستم کشفش کنم . اما زندگی دیگر نقطه ی مرموزی نداشت . دستمالی شده بود. مثل ِ آبنباتی که مدتها درمشتت نگهش داری و دستت عرق کند .هرچقدرهم که شیرین باشد می خواهی گوشه کناری از شرش خلاص شوی و دست ِ چسبنده ات را بشوری. اما اگر به دستت بچسبد و جدا نشود... نمیدانم ، حالا از این بگذریم که این روزها زندگی آدامس ِ ته ِ کفش شده . نه شیرین است و نه جدا می شود . فقط هر جا می روی به زور همراهت می آید . وقتی زندگی می شد یک کوچه ی بن بست که هیچ راه فراری نداشتی ، همیشه یک دریچه کوچک انگار که کار گذاشته باشند کنار زاویه های ِ این بن بست ، به دادم می رسید و این دریچه ی مخفی همان دکتر بود . دریچه ای که پشتش پر از قرصهای ِ رنگ و وارنگ بود و یک دکتر ِ آرام که انگار نه انگار که اصلا در این دنیاست . با اینکه در این دنیا نبود خوب آدم را درک می کرد . شاید اقتضای ِ شغلش این بود . اما من به اقتضاات و آرامی اش کاری نداشتم فقط خودم را می رساندم به آن مطب ِ سرد و ساکت که سریعتر قرصها را بدهد و من هم سریعترزندگی را با آنها بجوم و بدهم پائین. با اینکه همیشه فکرمی کردم زندگی که به زور ِ قرص بخواهی بجوی اش مفت ِ سگ نمی ارزد ، اما باز هم نمی دانم چرا دست به دامن دکتر و قرصهایش بودم .
پ ن : احسان صفحه ی نظراتت رانمی توانم باز کنم .تولد تو هم مبارک .
+
نوشته شده در 88/08/08 17:59 توسط سمانه
|
کلیت آدمها آن چیزی بود که راه می رفتند ،نفس می کشیدند و من می دیدمشان . اما هیچکدام را نمی شناختم .تا وقتی که راه می رفتند دربارشان فکر نمی کردم .فقط درباره ی ِ آن چندتایی فکر کردم که دیدم از پشت ِشیشه می شستند و با پارچه ی ِسفید باند پیچیشان می کردند . مثل ِ هدی که تا بود اصلا نمی دانستم که چاق است و پاهای ِ کوتاهی دارد . وقتی از پشت ِ شیشه دیدمش ، احساس کردم سالها با او غریبه بودم . پاهایش کوتاه بود و بدنش تکه تکه کبود ، مثل ِ یک نقشه ی ِ جغرافی که یک عالمه دریاچه دارد و انگار که با میخ از گردن به پایین روی ِ بدنش به خط میخی چیزهایی نوشته بودند. اما هدی کتیبه نبود که یکدفعه پیدایش کنند . و اینها به خاطرِ آسفالت ِ اتوبانی بود که روی ِ آن کشیده شده بود . هدی صورتی بود . آن حوضچه ی ِ مرمر آرامش ِ عجیبی داشت که هیچ جا نبود . شاید چون لبالب از آب بود .و تنها حس ِ بدش لخت بودن پشت ِ ویترینی بود که همه یِ فک و فامیل مثل ِ قورباغه به شیشه هایش می چسبیدند و چنگ می زدند تا بالاتر بروند و بیشتر ببینند و بیشتر یادشان بماند که تو ...مردی . از دیدن ِ برهنه ی ِ جسمم اِبایی نداشتم . می ترسیدم عکس ِ روحم در شیشه بیفتد . از مرگ نمی ترسیدم . اما از زندگی چرا ...
+
نوشته شده در 88/07/21 16:50 توسط سمانه
|
دارم می افتم به خاطره نویسی. اما هنوز -خوشبختانه- حس ِ نوشتن لحظه های ِ گذرا را ندارم . مثلا ْ امروز.امروز که ارزش ِ نوشتن ندارد. باید بماند خاطره شود، بیات شود تا به درد ِ نوشتن بخورد تا بشود چیزی ازش برای ِ نوشتن در آورد . مثلاْ امروز که تا امروز است فایده ی نوشتن ندارد . سال ِ دیگر "امروز" است که ارزش ِ نوشتن پیدا می کند . که خاطره اش قلقلکت می دهد . مثلِ ژیلا، که تا وقتی خانه اش این روبرو بود و با هم این سربالایی بزرگ را می رفتیم مدرسه و از بقالی تخم مرغ شانسی ِ آلمانی میخریدیم که مجموعه بسازیم و من هنوز مجموعه اش را دارم یا تمبرجمع می کردیم و سکه های ِ خارجی، که نوشتن نداشت. حالا که دربه در ِکوچه ها دنبالش می گردم و یکدفعه رفت و ناپدید شد، ارزش ِنوشتن را پیدا کرده . و این یعنی هرچیزی تا هست فایده ای ندارد ، روزی که در به درش شدی ارزشمند می شود . مثل ِ امروز که مهناز مرد و من داشتم به بودنش فکر می کردم . به اینکه اصلاْ نمی دیدمش . اصلاْ نمی دانستم ابروهایش مشکی است و با رنگ ِ موهایش فرق دارد . نمی دانستم صورتش خیلی سفید است و دستان ِ کشیده و باریکی دارد . از مهناز فقط کلیّتش را می شناختم و همه ی اینها را امروز که در یک پارچه ی سفید خوابیده بود و نفس نمی کشید فهمیدم . بعد که فکر کردم دیدم از تمام ِ آدمها فقط کلیّت ِ یک هیکل در ذهنم هست و یک اسم که با آن می شناسمشان و یک رنگ که وقتی اسمشان را می گویم در ذهنم می آید . همین . و مهناز زرد بود ...
+
نوشته شده در 88/07/17 6:20 توسط سمانه
|
این روزها فقط از این فکرها می کنم . همین روزها که مهناز، همان همسایه ی ِ طبقه دومی مان را دارند ذره ذره می برند و فقط چشمهایش مانده که می چرخد و روت می ماند و تا مغزت را سوراخ می کند . این روزها سیگار زیاد می کشم . روزهای ِ اول خیلی در بند ِ تعدادش بودم و حالا دیگر مهم نیست . مهناز که سیگار نمی کشید ، شوهرش هم سیگاری نبود پدرش هم نمی کشید . پس چرا عکس ِ روی ِ پاکت ِ سیگارها ، عکس ِ ریه ی ِ مهناز است؟ همان عکس ِ سمت ِ چپ . اصلا سیگار می کشم که دلم خنک شود، که این ذره های ِ حبس شده در این استوانه ی ِ سفیدِ مسخره را رها کنم که بروند در فضا بچرخند . دلت نمی خواست جای ِ یکی از این ذره ها بودی و با فنی ناگهان چشم بازمی- کردی که در ناف ِ آسمانی ؟ این روزها دلم می خواهد همه چیز را رها کنم که بروند ِپی ِ زندگی شان . ساشا* را بگذارم لب ِ پنجره بپرد برود . دوستی ،عشقی ، زنی ، بچه ای چیزی .... دلم برای ِ شفلرایم* هم می سوزد . پاهاییش در خاک ماسیده با برگهایش دهن کجی می کند که خوب است و سر ِحال. به هر طرف که نگاه می کنم همه یکجوری زندانی شده اند . به جز مهناز که نصف ِ بیشترش رفته و چشمانش هم همین یکی دو روزه کم کم است که برود . اصلا این زندگی زنگ گرفته. زنگ زده شده و مستعمل. وقتی خیابان ِ فردوسی تمام می شود، وقتی بوی ِ قهوه دیگر دور ِ پلِ حافظ نمی پیچد، وقتی فردوسی ِبچه به بغل با چشمهایش می گوید که خسته است، می گوید که کسی او را پایین بیاورد از این احترامی که چیزی پشتش نیست و فقط سنگ است، می گوید که بچه دلش نمی خواست و می خواست که از کتابش یک مرد بیرون بیاید ....یعنی این زندگی زنگ زده و من نمی دانم با یک زندگی ِ زنگ زده ، با یک جماعت ِ زنگ زده ، و با یک مملکت ِ زنگ زده چه باید کرد ؟ امروز هم روی ِ سر ِ فردوسی یک کلاغ نشسته بود . انجیری"
+
نوشته شده در 88/07/09 0:20 توسط سمانه
|
اما باز هم از چیزی می ترسیدم . از تجزیه شدن در خاک . خاک هم مثل سرطان ذره ذره آدم را می خورد . و بدی ِ اینجا این بود که من ، مثلا مسلمان بودم .چرا، نمی دانم. اما درهر صورت اینجا کسی را نمی سوزاندند و اجازه هم نمی دادند که کسی هم کسی را بسوزاند تا یکدفعه راحت شود . اینجا همه چیز باید ذره ذره تجربه می شد. شاید برای ِ همین بود که در هوا سرب پاشیده بودند تا راحتتر ذره ذره شویم یا قوطی های ِ حلبی به مردم می فروختند که موقع ِ تصادف نه بمیری نه سالم بمانی . بشوی یک چیزی بین ِ زمین و آسمان . مثلا قطع ِ نخاع حالت ِ ایده آلی بود. یا کما . از آنهایی که در فیلمها نشان می دادند. از آنها که همه ی ِ وابستگان و غیر ِ وابستگان ِ بیمار را آویزان ِ خدا و نذر و سفره می کرد . از آنها که آدمها را آویزان ِ امامهای ِ سبز می کرد. بعد یکدفعه یک نور ِ سبز می تابید، یا طرف بیدار می شد و یا می مرد . مصلحتش دیگر دست ِ کارگردان بود . اینجا هم خدا می شد یک بازیچه . برای ِ اینکه کارگردان هر جور دلش می خواهد فیلم را تمام کند . همه چیز دچار ِ استفاده ی ِ ابزاری بود . کیفیت ِ زندگی مهم نبود . کیفیت ِ زندگی دست خدا بود . اگر نداشتی حتما نباید می داشته بودی. ( فکر می کنم این فعل اختراعی است )اگر هم داشتی مصلحتش این بود که شاید باید به فقرا می بخشیدی. یا بچه ی ِ معتادی چیزی داشتی یا زنت فاسد بود یا دخترت یا خودت سرطان داشتی . اینها را هم در فیلمها زیاد نشان می دادند. نمی دانم زندگی ها فیلم شده یا فیلمها را شبیه ِ زندگی می سازند ؟ هیچوقت ندیدم کیفیت ِ یک زندگی را در اخبار نشان دهند. فقط یادم هست پیرزن و مردهای ِ صدو چهارده ساله و صدو پنجاه ساله را نشان می دادند آنها هم با دندانهای ِ مصنوعی یا ریخته و یک خروار خانواده به دوربین لبخند می زدند پس کیفیت ِ زندگی مهم نبود کمیت اهمیت داشت حتی اگر سگی می گذشت. مهم تعداد ِ نوه ها و نتیجه ها بود. یعنی نسل ،یعنی یک تجزیه در سطح ِ دنیا که اثرش حالا حالاها بماند. مثلا هرشب تابلوی ِ داوینچی را نشان نمی دادند که در نوعِ خودش یک کیفیتت مهم بود حتی اگر نقاشش در سی سالگی مرده باشد . فقط آدمهایی را نشان می دادن که به اندازه ی ِ تمام تابلوهای ِ داوینچی بچه و نسل داشتند .
+
نوشته شده در 88/07/04 1:5 توسط سمانه
|
تا آن شب تصویرِ درستی از مرگ نداشتم. یعنی هیچ حسی هم در مورد ِ چگونگی مردنم یا حتی اینکه ترجیح می دهم چگونه بمیرم ،هم نداشتم . چون برایم واقعی نبود . مرگ فقط چیزی بود که می آمد و آدم ها را دانه دانه می برد و گاهی هم دسته جمعی . اما بعد از کمی فکر کردن با حالت تجربی ، دیدم از چگونگی مردن می ترسم. این دیگر مثل خواب شوخی نیست که نیمه شب بیاید و برود. یک وقت و نیمه های یک زمانی می آید و می رود و تو را هم با خود می برد. از مرگی که شبیه مهناز بود می ترسیدم. یعنی شبیه مهناز همانکه همسایه ی ِ طبقه ی دوممان بود و حالا دیگر نیست، چون رفته خانه ی مادرش تا راحتتر بمیرد ، یا شاید مادرش می خواهد راحتتر باور کند که دخترش واقعا دارد می میرد. اول سرطان سینه اش را خورد بعد ریه هایش را بعد مخچه ، و حالا دیگر پا ندارد. مرگ دارد ذره ذره می خوردش. شاید وقت ندارد که همه ی او را با خود ببرد ، شاید هم دلش نمی آید چون خیلی زیباست. یعنی بود ، اما حالا دیگر نیست. موهایش را هم در بیمارستان جا گذاشته.همان موهایی که من نمی توانستم همه اش را یکدفعه رنگ کنم از بس که زیاد بود. دلم نمی خواست ذره ذره خورده شوم . دوست داشتم سکته کنم ، نه از آن سکته هایی که آدم را می برند بیمارستان و ناقص می شود . از آنها که ظرف ۳ ثانیه جدا می شوی و راحت تر می میری . مثل خاله که آنقدر برای ِ مهستی گریه کرد که ۳ روز بعد از رفتنش مرد . سکته کرد و کل جدا شدنش ۳ ثانیه طول کشید . وقتی همه آمدند او رفته بود . مثل یک بازی بود . همه غافلگیر شده بودند . اما پدربزرگ هم که سرطان دااشت آنقدر ذره ذره مرد که می دانستیم می میرد . حتی دیگر تصویری هم از روزهای راه رفتنش در ذهن نداشتیم . و دوست داشتیم زودتر بمیرد، تا ناراحت نشود ، تا آه نکشد از ته ِ دل و با لکنت نگوید که "خوش به حال گنجشکی که روی شاخه ی آن درخت نشسته راحت و دارد می خواند " ، و من نمی دانستم کدام گنجشک روی کدام را درخت را می گوید . حالا تکلیفم با نحوه ی ِ مردن مشخص بود . اما باز هم از چیزی می ترسیدم ...
+
نوشته شده در 88/06/24 21:39 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اصلا به تو چه ؟!
جزیره/آرش گرگانی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند
* ساشا یک طوطی ِ سبز ِ ۲۵ سانتی ست . شفلرا هم گونه ای از درختان ِ "برگ

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
peace in wc
قلم
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
علوم باغبانی
قالب های
نایت اسکین
LinkDump
(سقف خانه ی ما همین کلمات است)/ هوشنگ گلشیری
تقویم / تارا
یک روز بلند شدم که بروم و لبانش را بمکم....
زین خم کوتاه چو بگذری... ( افشین پرورش)
گم شده گر پیدا شود (کیا بهادری)
3 شعر ... ( امین روشنی زاده )
میان من وخدا...(آرش رضایی)
آساره ( حمیدرضا سلیمانی )
به دنیا که آمدم / بکارت احساس یا لختی گوشت ؟ ( ویدا )