تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

می تابد

خطوط موازی ِ اکنون

و ذهن من 

زاویه ای ندارد 

که ظلمت تباهی را 

به رنگین کمان ِ توهم 

بیاراید .

 

 

+ نوشته شده در 88/04/07 0:39 توسط سمانه |


 

اما زندگی عادی یادم رفته بود .

 

- جزیره وقتی بر اساس ِ یک اتفاق ِ ساده ی ِ زیستی تکه تکه می شود ، درد هم

می گیرد ؟ اصلاْ یادش می آید قبلاْ چگونه می زیسته ؟ ذرات وجودش که جدا شده ،

 کجا می ریزد ؟ میان ِ آب ؟ در آن اعماق ؟

 

زندگی عادی چیزی مثل ِ خرید شیرینی عید از قنادی بهار بود که اگر نبود عید پدر

عید نمی شد .مثل ِ خریدن ماهی از سرچشمه . مثل ِ گرفتن ِ هر چیز از اصلش از

مرکزش .

برای ِ پدر زندگی بدون این اصلها و مرکزها معنایی نداشت . خودش هم یک مرکز ِ

اصلی بود . تغییر نمی کرد .

 

و اصلهای ِ من همه گم شده بودند . مثل ِ تشعشعات ِ نوری که از منبعش جدا شده و

در فضا معلق ، حالا باید به راه ِ خود می رفتم . بازگشتی نبود . پشت ِ سری وجود

نداشت و همه چیز جدا شده بود . از بی تفاوتی ِ فضایی که در آن رها شده بودم ،

می ترسیدم .

در خواب ها م دستی تیغ ِ تیزی را بر دست ِ دیگر می کشید و این تصویر مدام در

ذهنم می چرخید . در تاکسی ، در حمام ، یا صبحها که هنوز نمی دانستم که خوابم

یا بیدار . فقط  یک دست بود که با حرکتی سریع و آرام ناپدید می شد و تیغ  را

می کشید .

مرگ ِ بدون ِ درد تنها یک رویا بود . مرگی که تنها در ثانیه ای همه چیز تمام شود .

اما تمام نمی شد . قطره قطره می رفت .

این اتفاق هم که می افتاد در نهایت چیزی در دنیا عوض نمی شد . شاید تنها تفاوت

امشب و شبهای ِ قبل این بود که یک نفر راحت می خوابید .یا یک قصه تمام می شد .

اما از درد می ترسیدم و شهامت آن را نداشتم که قطره قطره تمام شوم . شاید هم ترس

 نبود . شاید هنوز فکر می کردم که به منبعی وصلم یا می شود که دنیا کوچکتر شود .

 

 

 

+ نوشته شده در 88/01/29 23:20 توسط سمانه |


 

برای کیا ی عزیز :

 

        گاهی  ظهور ِ دسته ای از واژگان  ِ نو

        بکری ِ فکر ِ پاک ِ مرا  چاک  می دهد

        می ترسم از تولد عیسای ِ شعر ِ خویش

        می ترسم  این  درخت

                              باری نیاورد

 

 

 

+ نوشته شده در 87/12/02 0:10 توسط سمانه |


 

      مثل ِ اینکه تا به حال در ماه  قدم میزدی . غافل از اینکه چه سیاهچاله های ِ

عظیمی دارد و این حفره های ِ عظیم  گاه  چون  پنیری پوسیده ازهم می پاشید و

فرو می ریخت .

حس می کردم تمام ِ زندگی ام چون خطی ممتد و مستقیم ، بی بلندای ِ فراز یا گودی ِ

نشیبی گذشته است .حالا ناگهان قطع شده و مرا از لبه ی تیز انتهایش ، به نقطه ای

میان خلاء پرت کرده است و من هراسان در پی ادامه ی خطم که مرا برهاند از این

سردرگمی .

نمی خواستم زندگی به آنچه که در گذشته بود برگردد . فقط می خواستم برگردد و

قانع شده  بودم به همان خط ممتد ِ همیشگی . البته اگر پیدایش می کردم . گاه دیر پیدا

می شد و گاه زود . اما  حتی اگر پیدا هم می شد ، همیشه مثل نابینایی که عصا بر

زمین ِ سفت می کوبد ، شست پا را به خط می ساییدی که مبادا حفره ی ِ دیگری تو

را ببلعد یا دستی بیاید و دوباره قطع کند این خط را .

لذت هیجان نیامده را می بخشیدی به زندگی ِ روزمره و حق می دادی به محافظه

کاری ِ کبکها ، حتی اگر شهره بودند و زندگیشان ضرب المثل آدمهایی بود که خود

هزارمرتبه از کبکها  بدتر بودند .تنها فرقش این بود که آنها دهان ِ کنایه زدن نداشتند

و ما داشتیم . این هم از بی عدالتی دنیا بود که به دنیای کوچک کبکی هم رحم

نمی کرد .

 

شاید تنها لطف ِ حادثه ای اینچنین وسیع این بود که تو را می بُرد به اعماق ِ جهانی

که در آن دست و پا میزدی ، طوریکه با تمام ِ وجود درک می کردی حتی تنهایی

وخلوت یک کبک را .

 

     بگذریم . امروز صبحی تازه است . لطیف و باکره و زندگی را دوباره آغاز

می کنی اما ...

  

+ نوشته شده در 87/11/08 2:1 توسط سمانه |


 

      آدمها تنها در شرایط عادی آدم بودند . به محض اینکه این روال کمی از مسیر

اصلی منحرف می شد یا در شرایطی غریب قرار می گرفتند ، به ناگاه به هیئتی در

می آمدند که حتی در تیره ترین زاویه ی ذهنت هم نمی گنجید . گاه با واقعیتی روبرو

می شدی که تا ابد از عهده ی درکش بر نمی آمدی و این همان زندگی بود . همان

ورود به دنیای بزرگسالی آدمها . مثل آنچه که در داستانها خوانده بودی و آن زمان

فقط داستان بود و لذت بخش . لذت بخش بود هرچه مرد داستان میان منگنه ی زندگی

فشرده ترمی شد.میان هزارچهره گی آدمهایی که زندگی اش را ذره ذره می جویدند.

این جزئی ازجذابیت داستان بود و لابد فنی از قصه نویسی . مثل دنیای کنت ِ مونت

کریستو* . مثل آنچه بر خرمگس* گذشت . اما حالا این داستان نبود و این منگنه که

به ناگاه تنگتر می شد جذابیتی نداشت . فقط دنیای سیاهی بود که هجوم می آورد .

خرد می شدی هجوم می آورد ، می ایستادی هجوم می آورد ، اصلاْ هجوم می

آورد و این ربطی به طبع ِلطیف و زندگی ِ بی دغدغه گذشته ات نداشت .

 

 

* کنت مونت کریستو داستانی است از دوما که در خوشی ِ روزهای ِ سیزده سالگی ام خواندم

و خرمگس اثری است از اتل لیلیان وینیچ که در بی حوصلگی این روزها می خوانمش .

 

+ نوشته شده در 87/10/24 0:21 توسط سمانه |


 

      و گاه درنهایت ِعشقها خیانتی مرموز نهفته بود . درعین ِ خوشی ِ همان روزهای ِ

گنگ ، ناگهان می فهمیدی که در برهوت دست و پا می زدی .

 

       خیانت ، لجن ِ حوضی همیشه آبی بود . با هر چه ماهی هرچه آب ، باز هم

بوی ِماندگی می داد . بوی ِ چیزی که ماهیتی نداشت . چیزی که نمی دانستی در

زیرش چه خفته است .

بوی چیزی که نمی دیدی و نمی دانستی چیست ؟ مثل ِ مرگ بود . مرگی تدریجی .

مرگی که ذره ذره می کشت . درد داشت . فقط درد بود که رهایت نمی کرد . حس

کسی که دیگراز آن ِ تو نبود . سلولهای ِ تنی که از لمس ِ تو خارج می شد . فکری

که از تو خالی بود . خالی می شد و پر می شد  با  حضور ِ کسی که گاه می شناختی

و گاه نه . و این کابوس تمام نمی شد . می شد جزء زندگی ِ هر شبت . رژه می رفت

درثانیه ثانیه های ِ هر روزت و رهایت نمی کرد . خفه می شدی ، رهایت نمی کرد .

نمی رفت . مثل ِ بختک می افتاد روی ِهستی ات . می خواستی رهایت کند نمی شد .

می خواستی رهایش کنی نمی توانستی . می خواستی بمیری نمی شد . فقط نمی شد .

همه چیز نمی شد و آرام آرام روی ِ همان حوض ِ پر از آب ، تجزیه می شدی بی

آنکه بدانی در ذرات ِ آن لجن چه می گذرد ؟

 

ذهن می شد بستر ِ خالی یک تخت ، که در چین و چروک ِملحفه های ِ سپیدش ،

دو تن دست و پا می زد .

و از کنجکاوی تا همیشه ، مغز ِ استخوانت هم تیر می کشید و یک سایه که تا ابد

می ماند . روی ِ دوشت . روی ِ روزهایی که نیامده بود . روی ِ روزهایی که

می توانستی دوست داشته باشی ، کسی را ، حتی خودت ...

 

 

+ نوشته شده در 87/10/03 1:7 توسط سمانه |


      

      در عالم بچگی ، میان ِ تهی ِ جعبه ی ِ تصویر دیدم که دو خیاط ِ شیاد برای ِ

پادشاهی  لباسی دوختند که در واقع هیچ نبود . پادشاه  لخت بود اما در توهمش

زیباترین لباس ِ جهان را بر تن داشت . عشق همان لباس ِ عریانی بود . با توهمی 

فریفته می شدی و روزها سَر می شد . می گذشت . ناگاه چشم باز می کردی که

هیچ بر تنت نبود .

 

بوی ِ تهران ِ قدیم می داد . اشباحی که در پس زمینه ی ِ قهوه ای ِ ذهنت ، در

خیابانهای ِ حالا کهنه ای که روزی برو بیایی داشتند راه می رفتند . با وقار .

اما نبودند . فقط تصویر بود . جسم نداشت . لمس نمی شد .

 

و روزها و روزهای ِ بسیار در پیاده روی ِ خیابانهای ِ شهر می گذشت تا به ناگاه

حادثه ای ، ضربه ای ، تلنگری به یادت بیاورد که در خوابی و مثل ِ یک مستی

ابلهانه می پرید و تمام می شد .

دیگر برف نمی آمد . خیابانها بیخود طویل نمی شدند . می شدند همان پیاده روهای ِ

خسته کننده سابق . همان مغازه های ِ کسل و بی رمق که فقط چشم را می ربود .

 

زندگی  به همان  یکنواختی ِ روزهای ِ ساده  باز می گشت . سیگارها طعم ِ گس ِ

روزمرگی می داد و هیچ نغمه ای دلت را نمی برد .

"تو" می شد همان آشنای ِ سابق . فقط دیگر دردی در کار نبود . درد تمام می شد .

"تو" تمام می شد . دنیا تمام می شد و زندگی می رفت که دوباره بیاید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/08/26 0:17 توسط سمانه |


 

گاه خودت با ذهنت چیزی می ساختی که بعدها عاجز می شدی از آفرینشش . مثل ِ

نوبل که دینامیت را ساخت . مثل ِ آن کسی که بمب ِ اتم را ساخت . دیگر پشیمانی

سد ِ وقوع ِ حادثه ای نمی شد . دیگر پشیمانی نمی توانست از افتادن ِ آن خوشه های ِ

حماقت جلوگیری کند . ناگهان که  نه ، ذره  ذره منفجر می شد و می ترکید . حتی

وقف ِ تمام ِ عمر و ثروتت ، تمام ِ هستی ات و تمام ِ آنچه که داشتی ، دردی را دوا

نمی کرد که هیچ ، درد هم می افزود .

 

و انتظار ...درد داشت .دردی که در عرض ِ لحظه ها کش می آمد .مثل ِ تمام ِ شبهایی

که به صبح نمی رسید و زمستان ِ کشداری که بوی ِ ماندن می داد و تمام نمی شد .

تا ریشه ی ِ دندان هم در دردی لذیذ می سوخت .همیشه چیزی کم بود .همیشه چیزی

کم می آمد و یک پای ِ معادله می لنگید .معلوم و مجهولی که هر لحظه رنگ عوض

می کرد . همیشه یک چیز کم می آمد . مثل ِ پارچه هایی که گاه و بیگاه برای ِ مادر

سوغات می آوردند . پارچه های ِ لنگه به لنگه ای که به هیچ جا نمی رسید . چیزی

را نمی پوشاند . فقط بود . فقط پارچه بود . این هم فقط بود . اما چیزی نبود ...

 

 

+ نوشته شده در 87/08/11 22:17 توسط سمانه |


 

       پدربزرگ بوی ِ پگاه ِ مسافرت می داد . بوی ِ تجربه های ِ شگرف و وسیع .

مثل ِ خیابان ِ فردوسی کهن بود و آرام . طویل و سر به زیر . با تعدد ِ مغازه های ِ

کهنسال و پستوهایی که بوی ِ نرمی ِ خاک می داد . وقتی رفت ، روحش در قالب

یک خیابان ماند و گرمایش در ظهری تابستانی بر فرق ِ مجسمه ای کتاب به دست .

ظهر ِتابستانی خیابانی که زمستانش هم گرم بود . برف داشت ،اما برفش برف نبود .

می درخشید و نور می داد و تنهایی ات را می بلعید . نخستین بار در گرمای ِ برف ِ

همین خیابان بود که عاشق شدم و عشق ...

       

      عشق مثل ِ این بود که کسی با سرپنجه ی کودکی اش ، خطوط ِ کج و معوج

بکشد روی تخته ی همیشه سیاه ِ زندگی . یک گیجی ِ عجیبی داشت . یک  گیجی ِ

توام با سرخوشی ِ گنگ . مثل ِ ویارهای ِ یک آبستن بود . از بوی ِ هوا هم تمام ِ

وجودت را بالا می آوردی .

روزهای ِ اول مثل ِ خوشی ِ یک تابستان ِ گرم ِ همیشه در آب تنی ، می گذشت .

کم کم زمستان می شد و کم می آوردی از این همه یکنواختی ِ صادقانه . تنها من

بودم و خودم . هیچگاه هیچ ضمیر ِ دوم شخصی نبود . ضمیر دوم شخص تنها در

تخیلاتم شکل می گرفت ، رشد می کرد و ساخته می شد ...

 

 

+ نوشته شده در 87/07/30 19:25 توسط سمانه |


 

ایستادگیِ درختِ سرو

 

در کنارِ تابلوِ

 

        " توقف مطلقاً ممنوع "

 

...

 

من زود ریشه دوانده ام ،

 

یا جاده ها

 

      خیلی دیر

 

          به منطقِ قوانینِ احمقانه

 

                               دست می یابند؟

 

 

+ نوشته شده در 87/07/13 1:45 توسط سمانه |