درخت انجیر در کدام لحظه از فراموشی ام حادث میشوی ؟ ای که قدیم تر از من برایِ تو نیست . من در تناقضاتِ میانِ بود و نبودت به دلخوشیِ امکان پناه خواهم برد
+
نوشته شده در 86/03/28 16:8 توسط سمانه
|
چه سخت می گذرد روزهایِ غمگینی که لذت و ولعِ زندگی نمی آرد که یادِ تورا – بی گمان – نمی فهمد که دردِ مرا – همچنان – نمی داند چه تلخ می سپرد التهابِ ننگینی که جامه ی شعفِ مردگی به تن دارد که جای ِ پای ِ تورا – مطلقا ً – نمی بیند که نام ِ سردِ مرا زیر ِ لب نمی خواند
+
نوشته شده در 86/03/18 21:3 توسط سمانه
|
تو رسیدی به آخرین نقطه آخرین نقطه ای که من بودم من رسیدم به اول خطی که به تو می رسید و می چرخید که به تو می رسید و می فهمید : نقطه گاهی دچارِ تکرار است ...
خوب ... دستم زیرِ چانه ام فشرده تر میشد ، بنا به رسمِ عادت ، این شبهِ دفترِ خاطراتِ مگو را ورق میزدم ، با بی میلی ، رسیدم به نوشته هایِ پراکنده ی کیا بهادری ، کنجکاو از سرزدن هایِ همیشگی و سکوتِ مرموزی که ماههاست اختیار کرده ( شاید فقط در موردِ من ) ، دیدم دعوت شده ام به این بازی . به رسمِ اجابت دعوت بنا بر احترام و علاقه .... می نویسم : 1 . شاید موثرترین مردِ زندگیم ، مولانا جلال الدین محمد بلخی بود . 13 ساله بودم که از طریقِ گنجینه ی کتابهایِ پدرم ، با او آشنا شدم . گرچه فهمیدنِ زبانِ او برایِ بچه ای به سنِ من ، کاری بس دشوار بود ...اما فکر می کنم رابطه ی من با او از نوعِ کلامی نبود ( که اگر بود تا کنون از بین رفته بود ) . دیری نگذشت که عاشقش شدم ودر سنِ 15 سالگی نیمی از دیوان شمسش را از بحر ( گرچه اکنون کمی فقط کمی در یاد دارم ) . اگر خرده وزنی در مثلا اشعارم به چشم می خورد ، این را وامدارِ او هستم . در واقع شاگردی می کنم در مکتبِ نا کجاآبادش . 2. دومین مردی که عاشقم کرد، عطار بود با " به صحرا شدم عشق باریده بود ..." ، هنوز" منم آن گبرِ دیرینه که بتخانه بنا کردم.... " مستم می کند در عینِ آنکه مقصودش را هیچگاه به درستی نفهمیدم . 3. این روزها بیشتر درگیرِ بوبِن هستم و این اندیشه را مدیونِ بزرگواریش که به من آموخت : بزرگ باشم در عینِ کودکی ، عاشق باشم ، فلسفه ببافم اما این کودک را جایی میانِ همهمه ی ذهنم ، جا نگذارم . 4. این را می نویسم بی آنکه از او نامی ببرم : این تنها کسی است که وادارم می کند سر خم کنم در مقابلِ دانایی اش و بزرگواریِ بی حدش در بخششِ کودکیم . کسی که حمایتش را لحظه ای از من دریغ نکرد ( بی آنکه بخواهم ، گرچه از کسی یا کسانی خواستم و امتناع کردند ) و در دنیایِ عجیب و پر کشمکشِ ذهنش ، جایی برایِ دلتنگی ام باز کرد، جایی میانِ زدو خوردِ قبیله هایِ خسته ، تیمور تاش و رضا خانها ، سر در گمی هایِ شاه سلطان حسین و دلتنگی هایِ قومی مغموم ... تا امشب نمی خواستم (حتی برایِ خود) اعتراف کنم، این حضورِ سنگینش را بر صحیفه ی ذهنم . و این تاثیرِ بزرگ بر روحم که بخشنده باشم به هنگامِ بزرگی ، کوتاه باشم و بلند فکر کنم ... 5. نمیدانم گفتنش ضروری است یا نه :چند ماهِ پیش بنا بر اجباری خانوادگی همراهِ کسی به جایی رفتم . ( در دلتنگی خیابانهایِ طالقانی ) . منتظرِ آمدنش بودم که پسری از خانه ای در آن حوالی خارج شد و آن لحظه بود که فهمیدم اینکه می گویند " نیمه ی گمشده " یعنی چه ؟ چیزی که تا آن روز جایی در حدِ لطیفه ای بیمزه در ذهنم اشغال کرده بود . وقتی چند روزِ بعد از جایی به اتفاق سر در آوردم و باز او را در جایی بسیار بی ربط به خانه اش دیدم ، شکَم تبدیل به یقین شد ...و باز همین اتفاقِ رمزآلود تکرار شد در چند هفته بعد ...گاهی وقتها که از همه چیز و همه کس ناامید می شوم و دلزده ، وسوسه می شوم که بروم زنگِ خانه اش را بزنم و بگویم که .... نمی دانم چه بگویم یا چه می گویم ؟ اما قول می دهم اگر چنین اتفاقی افتاد نتیجه اش را بگویم ، شاید برایِ تجربه ، فعلا که روزنه ی امیدی مشغولم کرده که هرروز قُطر ِ بودنش آب می رود ...گرچه او هم روزی یکی از موثرترین ها بود ...اما هر روز اعتراف می کند که نمی خواهد باشد و من بنابر خود خواهی نگهش داشته ام که نمی دانم چه می خواهد بشود ؟ من با هیچ وصله ای به زندگیِ مرموز و ناپیدایش راه نمی برم و آنقدر شبها را در وهمِ ماهیت و اینکه چه می کند ،به صبح رسانده ام که قدرتِ تخیلم بسیار فراتر از یک آلیسِ دیگر در سرزمینی غریب شده است . 6. کتمان نمی کنم که سالهاست تصویرِ مردِ دلخواهم را در چهره ی خیالیِ حسن صباح ، فرمانروایِ دژِ الموت می بینم . از کودکی پدر بزرگ با توصیفاتش عاشقم کرد . نمی گویم فقط به خاطرِ او ، که یکی از انگیزه هایِ تاریخ خواندنم شد . حالا بعد از چهار سال دستمالی کردنِ نامِ بزرگانِ سرزمینم ، خوشبختانه قبل از اینکه به تشریحِ واقعیَتش در کلاسِ درسی بی محتوا برسم ، با هاله ای از تقَدس و احترامی عظیم در مامنِ ذهنم ، به حالِ خود رهایش کردم که بر قلعه ی الموت روحم ، فاتحانه بایستد و فرمانروا باشد . گاهی وقتها می بینمش که نشسته بر بامِ غریبی و نقشه هایش را باز بینی می کند با لباسی سبز مثلِ چریکها ..... از او آموختم استواری و تعقلِ منطقی حتی اگر به بهایِ جانت تمام شود. ویدا، ماهی سیاهِ کوچولو ، گاومیشِ مهربان و حمیدرضا سلیمانیِ پر مشغله ... حالا نوبتِ شماست ...
+
نوشته شده در 86/03/05 22:51 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
جزیره/آرش گرگانی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump
(سقف خانه ی ما همین کلمات است)/ هوشنگ گلشیری
تقویم / تارا
یک روز بلند شدم که بروم و لبانش را بمکم....
زین خم کوتاه چو بگذری... ( افشین پرورش)
گم شده گر پیدا شود (کیا بهادری)
3 شعر ... ( امین روشنی زاده )
میان من وخدا...(آرش رضایی)
آساره ( حمیدرضا سلیمانی )
به دنیا که آمدم / بکارت احساس یا لختی گوشت ؟ ( ویدا )