درخت انجیر بچه که بودم در آخر قصه ، کلاغی بود که نخ فکر را تا امتداد ابدیت به دنبالِ خود می کشید . حالا در انتهایِ کتاب ، حضورِ واژه ی محکمِ پایان به خود وا می گذاردم ...
+
نوشته شده در 86/08/28 23:37 توسط سمانه
|
آمدم چیزی بنویسم ، دیدم انبانِ واژگانم تهیست . قصدِ توصیف کنم ، می شود همان حرفهایِ همیشگی . گفتم کمی وصفِ حال بنویسم ، شاید فهمیدم چه می گذرد ؟! فردا می روم سفری 2 روزه و البته به اجبار ...سعی می کنم در ذهنم ، لذت بخش توصیفش کنم . گفتم هیچ چیز با خودم نبرم . فقط مسواک که البته اگر بتوانم ، آنرا هم جایی جا می گذارم . ترجیح می دهم یکی دیگر جایگزینش کنم . دلم نمی خواهد هیچ نشانی از زندگی همراهم باشد . شاید آسودگی و بی نهایتِ جاده ، خلاء ذهنم را کمی پر کند . سفر که مثلِ همیشه است ، بی سر و ته . مثلِ انشایِ تابشتان خود را چگونه گذرانده اید نیست که نتیجه ای حاصلت شود . مثلِ همیشه ...داستانی مکرر. گفتم مکرر ، چیزی به خاطرم آمد : کیا ی عزیز ، " داستانِ مکرر1 " ت را خواندم . ممنون از توصیه ات . اما این داستان هر چقدر هم که مکرر باشد ، باز یک فصل مانده به جمله ی پایان ، دردی متغیر است . یکی می نویسد، دیگری نمی خواند . یکی میگوید ، دیگری انگار نشنیده است . یکی... بگذریم حالات زیاد است و حوصله ی من ( مثلِ همیشه ) کوتاه . اینها را گفتم که بگویم یک فصل مانده به آخر قصه ، در مورد من صادق نبود . من هیچگاه به کلمات ایمان نیاوردم . در ذهنم واژگان ، زنانِ مشّاطه ای هستند که مفهوم را در پیچ و تابشان ، خرد می کنند . و آنچه را که می خواهند، می گویند . نمی دانم با ین کفر به کلمه ، چگونه شعر ، پناهم شده ؟! من هرگزخود را پشتِ سنگرِ کاغذی ناتوان پنهان نکرده ام و امید هم به سربازانِ کلمه نداشتم . چراکه می دانستم از لحظه ی آغازِ جنگ ، مغلوب می شوند . بگذریم ... از لغات ، چه توقعی است حالا که چشمها ، آلوده به صفتِ کذّاب می شوند ؟! فقط یک چیز ... اجازه دارم عاشقِ این سطرت ، بشوم ؟ "چرا نه من با تو بزرگ شدم، و نه توبا من. نگاه کن! هر دو کوچک ماندیم و واژه ی قلمبه ی گناه در گلومان گیر می کند ..."
+
نوشته شده در 86/08/24 1:11 توسط سمانه
|
اگر نهادِ اندیشه ام بر این باشد ; كه كوهِ آلپ در بلندی شیراز است ، 3/2 زمین را در اصفهان یافته اند و سه مثلث متساوی الاضلاعِ پی در پی در سکوتِ جنگلهایِ نیکاراگوا ، حتی اگر دو رودِ موازی را آشتی دهند با حفرِ ترعه ای مصنوع ، و سلسله جبالی تنها مابینِ دو قوم مرز نباشد ، باز هم در دو سویِ جهان قطبیست این هجر را چگونه توان رفتن ؟
+
نوشته شده در 86/08/18 19:9 توسط سمانه
|
بگذار چراغ را خاموش کنم اینگونه، قصه در سیلانی بی وزن آسوده جاری می شود بر التهابِ شبم . میخواهم زنی شوم در آستانه ی جنگ، که عشقش را می فروشد به خدایی که هیچگاه ندیده است . نه ... می خواهی در یک جنبشِ انقلابیِ عظیم ، شهید شوم در راهِ خلق ردّ ِخونم را قاب کنند بر دیوار ؟ یا سنگ شوم در تهِ لحظه بشوم الهه یی در دلِ یونان نگاهم رابدوزم به یک ابهتِ دور ؟ دیشب خواب دیدم در بندری دل شکسته و متروک دستمالِ سپیدم را در هیاهویِ بدرقه ات به باد میدادم و باران – ناگهان - وزیدن گرفت و نقش کشتی را ، از قصّه شست. اینجا ایستاده ام در یک هوایِ شرجیِ ساکت با چشمِ وهم شاهدِ هنگامِ وصلِ دریا وآسمان که کی خواهد آمد؟ و فریاد می زنم : لعنت ! لعنت به رابینسون که این جزیره را کشف کرد . حالا که تمام می شوی چون این قصه زنی هستم که در ابتدایِ سفری مشکوک چمدانش را گم کرده است . صبح است .... بانو! به یک رهاییِ ابدی ، بسپارد ؟ صبح است ...
+
نوشته شده در 86/08/13 17:5 توسط سمانه
|
شاید این خورشیدِ مسخ شده هیئتی از ستارگانِ بی سر باشد ....
+
نوشته شده در 86/08/09 1:11 توسط سمانه
|
شناوری درونِ وسوسه ام ، چون برگِ زردی بر آب نه فرو میروی در عمق نه بال می گشایی تا باد و من خسته تر از تلاشِ مّدم و من خسته تر از رکودِ جزرم
+
نوشته شده در 86/08/04 17:15 توسط سمانه
|
مادرم مرا در ادامه ی درختی به دنیا آورد که درنایی ، جوجه هایش را بر آن می کاشت . آرزو داشتم چو بلدرچین اسیرِ همهمه ی کوه باشم در امتدادِ درخت لانه می سازم و بلدرچین می خوانند مرا
+
نوشته شده در 86/08/01 16:55 توسط سمانه
|
یه درختِ انجیر تویِ حیاطِ پشت خونمون بود... دیروز دیدم حیاطِ خونه خراب شده و اثری از درختِ انجیر نیست . پنجره ی اتاقم , ابتدایِ درختِ انجیر بود . به رسمِ اینکه اسمِ شهیدا رو میذارن اول کوچه...ابتدای اینجا هم باشه به نامِ تو
اسب وحشی
جزیره/آرش گرگانی
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

صفحه نخست
تماس
Night Skinانباری
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
Links
اصلا به تو چه ؟!
بهارنارنج
پای دار
پرتگاهی در مه
توکای مقدس
تارا
تساهل
جذام خانه
خود خویش نامه
در ستایش رنج شاعری
صفر مطلق
قلم
کافه کاناپه
کدئین
گاهشمار انزجار
گاومیش
لبه ی تیغ
ناردین
وصله ی ناجور
واژگان خیس
و کلاغی که هیچوقت به خانه اش نرسید
همه می دانند
یادداشت های کیا بهادری
یک نفر شورشی
-
احمد شاملو
ابراهيم نبوی
حافظ ايماني
حافظ موسوی
حمید مصدق
شمس لنگرودي
عباس معروفی
محمدرضا شجریان
منیرو روانی پور
همایون شجریان
-
آرارات
آواز
انجمن شاعران ايران
سل (موسیقی)
کتابهای رایگان فارسی
نقاشی
eBUY
قالب های
نایت اسکین
LinkDump
(سقف خانه ی ما همین کلمات است)/ هوشنگ گلشیری
تقویم / تارا
یک روز بلند شدم که بروم و لبانش را بمکم....
زین خم کوتاه چو بگذری... ( افشین پرورش)
گم شده گر پیدا شود (کیا بهادری)
3 شعر ... ( امین روشنی زاده )
میان من وخدا...(آرش رضایی)
آساره ( حمیدرضا سلیمانی )
به دنیا که آمدم / بکارت احساس یا لختی گوشت ؟ ( ویدا )