از تو
جز یک شیار
بر تن فرسوده ی درخت
چیزی نمانده است
+
نوشته شده در 86/09/24 23:41 توسط سمانه
|
آهسته می گذرم از تپّه ی بلندِ حضور
شاید به کام کشد مرا
قعرِ درّه ای
+
نوشته شده در 86/09/15 22:6 توسط سمانه
|
نخستین خدا
مردی از اهالی اینجا بود
که واژه را می فهمید
طعم نان را می دانست
و درد
جزئی از ابهتش بود
خاصیّتش مهم نیست
بر سنگی هم حک نشد
پیامبر هم نداشت
تنها
خدا
بود
+
نوشته شده در 86/09/10 11:21 توسط سمانه
|
زمان ،
سُر می خورد
بر این سطورِ ناتمام
میانِ من ونقطه
فعلِ مرتّدِ " نیست "
سد می سازد .
باران ،
تیرگیِ جوهرِ لحظه را
از فعلی ماضی
می زداید
من ،
تمامِ قوانینِ نوشتن را می دانم
اما وصفِ تو
در هیچ پرانتزی نمی گنجد
بگذار عاری شوم از تو
و برای باری دیگر
بهار را
وصف کنم ...
+
نوشته شده در 86/09/05 0:59 توسط سمانه
|