تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

       پدر همیشه می خواست و می خواهد که زندگی ِ مرا عاری از موجودات ِ زنده

کند و همیشه می گوید جانورها از خود سمی ساطع می کنند . پدر همیشه از همه چیز

میترسد . اصلاْ می خواهد زندگی ِ مرا عاری کند و این ربطی به چرخه یِ زندگی ِ

جانوران ندارد .

پدر، یک کرم ِ ابریشم را هم از من جدا کرد و نگذاشت که انتظار ِ من ببیند که واقعاْ

کرمی بال هم در می آورد یا این تنها یک افسانه است ؟

پدر نمی گذاشت جهان هویتش را به من بازنمایاند . سپر شده بود میان ِ من و جهانی

که خود ،  شناسایی اش از آن اشتباه بود . پدر از مارمولکی می ترسید و از خدا هم .

و پنجره ، عامل ِ تمامِ فراقها بود . پنجره شده بود مفرِ هر آنچه به آن عادت می کردم .

پنجره شده بود محل رهایی . فکر می کردم اگر از پنجره بگذرم ، میان ِ من و دنیا هم

اتفاق ِ جدایی خواهد افتاد و مدائن ِ فاضله همه ، پشت ِ پنجره بود . با هوایی غبارآلود

با ازدحامی بی معنی ، با شتابی عجیب . این واقعیات ، همه جزئی از مدائن ِ ذهنم

بود ....

 

 

 

+ نوشته شده در 87/05/25 0:1 توسط سمانه |


      

      در یکی از روزهایِ تابستان که گرم بود و ابلهانه می گذشت ، پدر به دنبالِ شئی

دررا باز کرد و او که مسحور ِ "دود ِ عود " ِ  شجریان شده بود ، یادش رفت که باید

بترسد و یادش رفت که یکی از قواعد ِ پیش ِ پا افتاده ی دنیای ِ خودش را رعایت کند و

از روی ِ حس ، با حرکتی سریع ، گم شود . پدر دیدش ، و طی عملیاتی سریع او و

دو فرزندش را ازغشای ِ زندگی ِ من ، به حیاط پرتاب کرد و آنقدر سریع گذشت که

ابهتم به اندازه ی ِ حجم ِ اتاق ، رشد کرد و قدرت هر حرکتی را از من گرفت .

 

چند روز دچار ِ افسردگی ِ خفیفی شدم . دیگر دست و دلم به هیچ  کتابی نمی رفت و

شجریان را دوست نداشتم ، نمرات ِ ریاضی ام هی کم  میشد و کسی هم  نفهمید  که

می شود زندگی را ، با مارمولکی متاهل و دارای ِ مسئولیت ِ مادری جمع زد .

       

       مادرم می گفت : " مارمولک از هر ارتفاعی که بیفتد ، دوباره می دود و راه

می رود ..."

 

 

+ نوشته شده در 87/05/13 22:35 توسط سمانه |


 

    در جهان ِ من اما ، نه رنگها لقب داشتند نه حیوانات و نه حتی انسانها . از نگاه ِ

من ، همه ی ذرات دارای ِ تشخصی ثابت بودند . مثلاً خرمالو که غریب بود و

معصوم . یا انجیرها که شهیدند و کلاغها ، فیلسوفانید  که گرچه حرافی را به خوبی

نمی دانند ، اما می بینند و جهان را با ابهت ِ نگرش ِ خویش ، به پذیرش ِ نظریاتشان

وادار می کنند .

     حیوانات ، معنای غریب ِ هستی اند و برای ِ من ، همزیستانی شگفت انگیز و

داناترازتوده های ِ انسانی .

       

     سالها پیش که بزرگی ام هنوز در گرو ِ بچگی بود ، طی ِ  اتفاقی ساده که ممکن

است در هر کجای ِ این جهان رخ دهد ، در اتاقم  میان ِ من و مارمولکی تنها ، اتفاق ِ

آشنایی افتاد . روزهای ِ اول می ترسید و یکی بود . روزهای ِ بعد  کم کم  می آمد

بیرون و سرک می کشید و نمی دانم بر طبق ِ کدام  قاعده ی  دنیا ۳ تا  شد ! مثل ِ من

عادت کرد به بی خوابی های ِ شبانه . با هم مسئله حل می کردیم . از شمایل ِ لگاریتم

خوشش می آمد . اما جغرافی را دوست تر داشت . چشمانش برقی خاصی داشت

هنگامیکه به فصل ِ کوهها و کوهپایه ها می رسیدیم  ، شبها هم رادیو گوش می داد و

اخبار را دوست نداشت . می رفت در پناهگاهش . تمام که می شد  می آمد  بیرون .

بچه هایش معاشرتی نبودند . همان تاریکی را بیشتر می پسندیدند.

عادت کرده بودیم به این زندگی نامتعارف و کسی نمی دانست . لزومی هم نداشت .

اینها همه زندگی من بود ...

 

 

+ نوشته شده در 87/05/06 13:13 توسط سمانه |