تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

ما گشنه بودیم و پابرهنه

 

تو در خیالمان که می دویدی ،

 

ما گشنه بودیم و پابرهنه .

 

گشنگی از یادمان رفت

 

برهنگی عادتمان شد

 

تو در خیالمان که نبودی .

 

برهنه در خیابان می دویدیم ...

 

 

+ نوشته شده در 87/06/23 15:2 توسط سمانه |


 

       می گویند صفر اختراع هندی هاست . عجیب است ! در سرزمینی که اعداد ِ

بی نهایت هم در شمارش ِ گوناگونی اش کم می آورند ، چه نیازی منجر به آفرینش ِ

نشانی از هیچ شده است ؟ نمی دانم .

 

شاید پدربزرگ می دانست . حتما ً می دانست و من نمی دانستم که بپرسم .

 

     پدربزرگ مثل ِ درخت ِ خردمند ِ گردو بلند بود و بزرگ . پدربزرگ مثل ِکوه

بود و آنقدر می دانست که در بچگی ام ، تمام ِ نامهای ِ دانشمندان ِ کتابها ، با تصویر ِ

او در ذهن تداعی می شد . مثل ِ این بود که پدربزرگ همیشه بزرگ بوده است و

آماده ، که کودکی ِ مرا سرشار از خاطرات ِ شیرینش کند .

پدربزرگ می دانست رودها به کجا می روند . خرگوشها کی می زایند . پشت ِ

کوهها چه پنهان است و چه درختی را در چه فصلی از سال بکاری ، بارور

خواهد شد .

پدربزرگ مثل ِ خدا بود . از تمام ِ رازهای ِ طبیعت خبر داشت . وقتی رفت جهان

هم جمع شد و دیگر هیچ چیز دلیلی نداشت و بعد از آن ، همیشه از آن همه ابهت ، 

دستانی فراخ به یادم مانده که انگشتان ِ کوچکم را در خود حل می کرد و مرا به

مکاشفه ی ِ جهان می برد . پدربزرگ مثل ِ خدا بود .

و خدا ، در سپیده ی ِ اولین روز ِ اردیبهشت مرد و تمام شد . مثل ِ سیگارهای ِ

اردیبهشتی که می کشید ، که به آخر می رسید و ذره ذره تمام می شد . پدربزرگ

در اولین سپیده ی ِ اردیبهشت ِ بیست سالگی ام تمام شد و من ، یادم رفت قاعده های ِ

دیگر ِ زندگی ِ پس از کودکی را از او بپرسم . قواعدی که بزرگ تر از زایمان ِ

خرگوشها بود و طویل تر از باروری ِ درخت ِ گردو در تابستان .

 

حالا از آن خدای ِ بزرگ ، تنها یک سنگ ِ سیاه نشانه مانده است و جهان زیر ِ

آن سنگ ، پنهان ... 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/06/13 15:3 توسط سمانه |


 

     اینسوی پنجره همیشه تابستان بود .

 

      تابستان به جای ِ آنکه مرا به یاد ِ بچگی ِ روزهای ِبلندش بیاندازد به ورطه ی ِ

خستگی می کشاند . به  وسعت ِ کهنگی و ماندگی . انگار چیزی در انزوا بود . در

انزوای ِ پشت ِ پنجره .

گرمای ِ تابستان مثل ِ صف بود . صف ِ طویل ِ اتوبوس ، صف ِ خسته ی ِ کوپن ،

صف ِ خواب آلود ِ بانک ، صف ِ کهنه ی ِ درمانگاه  ، آزمایشگاه ،  بیمارستان .

صف ِ درد ،صف ِ مرگ ،آری ... برای ِ مرگ هم در صف بودیم .هرچه می دادند

در صف بودیم ، هرچه نمی دادند در صف بودیم ، اصلاً می خواستیم در صف

باشیم و این ربطی به حماقت ِ زندگیمان نداشت .

 

تابستان مثل ِ مرداب بود .

 

- این مثالها همیشه مرا دچار ِ عذاب ِ وجدانی خفی می کند . شاید مرداب از مرداب

بودنش راضی است ، نمی خواهد دریا شود و به دریا برسد . اصلاً آرمانی ِ دریا را

قبول ندارد . شاید مرداب می خواهد به قعر برود و انتهای ِ رویایش ، رسیدن به

نقطه ی ِ صفر است .

چه کسی تعیین می کند کدام هویت خوب است و کدام  مذموم  ؟ چه  کسی  تعیین

می کند که ماهیت تو از یک مرداب برتر است؟ شاید در زبان ِ مردابها ، شمارش ِ

اعداد به گونه ای معکوس است و صفر...مقدس ترین ِ اعداد است -

 

 

 

+ نوشته شده در 87/06/02 0:11 توسط سمانه |