تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

      

      در عالم بچگی ، میان ِ تهی ِ جعبه ی ِ تصویر دیدم که دو خیاط ِ شیاد برای ِ

پادشاهی  لباسی دوختند که در واقع هیچ نبود . پادشاه  لخت بود اما در توهمش

زیباترین لباس ِ جهان را بر تن داشت . عشق همان لباس ِ عریانی بود . با توهمی 

فریفته می شدی و روزها سَر می شد . می گذشت . ناگاه چشم باز می کردی که

هیچ بر تنت نبود .

 

بوی ِ تهران ِ قدیم می داد . اشباحی که در پس زمینه ی ِ قهوه ای ِ ذهنت ، در

خیابانهای ِ حالا کهنه ای که روزی برو بیایی داشتند راه می رفتند . با وقار .

اما نبودند . فقط تصویر بود . جسم نداشت . لمس نمی شد .

 

و روزها و روزهای ِ بسیار در پیاده روی ِ خیابانهای ِ شهر می گذشت تا به ناگاه

حادثه ای ، ضربه ای ، تلنگری به یادت بیاورد که در خوابی و مثل ِ یک مستی

ابلهانه می پرید و تمام می شد .

دیگر برف نمی آمد . خیابانها بیخود طویل نمی شدند . می شدند همان پیاده روهای ِ

خسته کننده سابق . همان مغازه های ِ کسل و بی رمق که فقط چشم را می ربود .

 

زندگی  به همان  یکنواختی ِ روزهای ِ ساده  باز می گشت . سیگارها طعم ِ گس ِ

روزمرگی می داد و هیچ نغمه ای دلت را نمی برد .

"تو" می شد همان آشنای ِ سابق . فقط دیگر دردی در کار نبود . درد تمام می شد .

"تو" تمام می شد . دنیا تمام می شد و زندگی می رفت که دوباره بیاید ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/08/26 0:17 توسط سمانه |


 

گاه خودت با ذهنت چیزی می ساختی که بعدها عاجز می شدی از آفرینشش . مثل ِ

نوبل که دینامیت را ساخت . مثل ِ آن کسی که بمب ِ اتم را ساخت . دیگر پشیمانی

سد ِ وقوع ِ حادثه ای نمی شد . دیگر پشیمانی نمی توانست از افتادن ِ آن خوشه های ِ

حماقت جلوگیری کند . ناگهان که  نه ، ذره  ذره منفجر می شد و می ترکید . حتی

وقف ِ تمام ِ عمر و ثروتت ، تمام ِ هستی ات و تمام ِ آنچه که داشتی ، دردی را دوا

نمی کرد که هیچ ، درد هم می افزود .

 

و انتظار ...درد داشت .دردی که در عرض ِ لحظه ها کش می آمد .مثل ِ تمام ِ شبهایی

که به صبح نمی رسید و زمستان ِ کشداری که بوی ِ ماندن می داد و تمام نمی شد .

تا ریشه ی ِ دندان هم در دردی لذیذ می سوخت .همیشه چیزی کم بود .همیشه چیزی

کم می آمد و یک پای ِ معادله می لنگید .معلوم و مجهولی که هر لحظه رنگ عوض

می کرد . همیشه یک چیز کم می آمد . مثل ِ پارچه هایی که گاه و بیگاه برای ِ مادر

سوغات می آوردند . پارچه های ِ لنگه به لنگه ای که به هیچ جا نمی رسید . چیزی

را نمی پوشاند . فقط بود . فقط پارچه بود . این هم فقط بود . اما چیزی نبود ...

 

 

+ نوشته شده در 87/08/11 22:17 توسط سمانه |