تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

      آدمها تنها در شرایط عادی آدم بودند . به محض اینکه این روال کمی از مسیر

اصلی منحرف می شد یا در شرایطی غریب قرار می گرفتند ، به ناگاه به هیئتی در

می آمدند که حتی در تیره ترین زاویه ی ذهنت هم نمی گنجید . گاه با واقعیتی روبرو

می شدی که تا ابد از عهده ی درکش بر نمی آمدی و این همان زندگی بود . همان

ورود به دنیای بزرگسالی آدمها . مثل آنچه که در داستانها خوانده بودی و آن زمان

فقط داستان بود و لذت بخش . لذت بخش بود هرچه مرد داستان میان منگنه ی زندگی

فشرده ترمی شد.میان هزارچهره گی آدمهایی که زندگی اش را ذره ذره می جویدند.

این جزئی ازجذابیت داستان بود و لابد فنی از قصه نویسی . مثل دنیای کنت ِ مونت

کریستو* . مثل آنچه بر خرمگس* گذشت . اما حالا این داستان نبود و این منگنه که

به ناگاه تنگتر می شد جذابیتی نداشت . فقط دنیای سیاهی بود که هجوم می آورد .

خرد می شدی هجوم می آورد ، می ایستادی هجوم می آورد ، اصلاْ هجوم می

آورد و این ربطی به طبع ِلطیف و زندگی ِ بی دغدغه گذشته ات نداشت .

 

 

* کنت مونت کریستو داستانی است از دوما که در خوشی ِ روزهای ِ سیزده سالگی ام خواندم

و خرمگس اثری است از اتل لیلیان وینیچ که در بی حوصلگی این روزها می خوانمش .

 

+ نوشته شده در 87/10/24 0:21 توسط سمانه |


 

      و گاه درنهایت ِعشقها خیانتی مرموز نهفته بود . درعین ِ خوشی ِ همان روزهای ِ

گنگ ، ناگهان می فهمیدی که در برهوت دست و پا می زدی .

 

       خیانت ، لجن ِ حوضی همیشه آبی بود . با هر چه ماهی هرچه آب ، باز هم

بوی ِماندگی می داد . بوی ِ چیزی که ماهیتی نداشت . چیزی که نمی دانستی در

زیرش چه خفته است .

بوی چیزی که نمی دیدی و نمی دانستی چیست ؟ مثل ِ مرگ بود . مرگی تدریجی .

مرگی که ذره ذره می کشت . درد داشت . فقط درد بود که رهایت نمی کرد . حس

کسی که دیگراز آن ِ تو نبود . سلولهای ِ تنی که از لمس ِ تو خارج می شد . فکری

که از تو خالی بود . خالی می شد و پر می شد  با  حضور ِ کسی که گاه می شناختی

و گاه نه . و این کابوس تمام نمی شد . می شد جزء زندگی ِ هر شبت . رژه می رفت

درثانیه ثانیه های ِ هر روزت و رهایت نمی کرد . خفه می شدی ، رهایت نمی کرد .

نمی رفت . مثل ِ بختک می افتاد روی ِهستی ات . می خواستی رهایت کند نمی شد .

می خواستی رهایش کنی نمی توانستی . می خواستی بمیری نمی شد . فقط نمی شد .

همه چیز نمی شد و آرام آرام روی ِ همان حوض ِ پر از آب ، تجزیه می شدی بی

آنکه بدانی در ذرات ِ آن لجن چه می گذرد ؟

 

ذهن می شد بستر ِ خالی یک تخت ، که در چین و چروک ِملحفه های ِ سپیدش ،

دو تن دست و پا می زد .

و از کنجکاوی تا همیشه ، مغز ِ استخوانت هم تیر می کشید و یک سایه که تا ابد

می ماند . روی ِ دوشت . روی ِ روزهایی که نیامده بود . روی ِ روزهایی که

می توانستی دوست داشته باشی ، کسی را ، حتی خودت ...

 

 

+ نوشته شده در 87/10/03 1:7 توسط سمانه |