تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

اما زندگی عادی یادم رفته بود .

 

- جزیره وقتی بر اساس ِ یک اتفاق ِ ساده ی ِ زیستی تکه تکه می شود ، درد هم

می گیرد ؟ اصلاْ یادش می آید قبلاْ چگونه می زیسته ؟ ذرات وجودش که جدا شده ،

 کجا می ریزد ؟ میان ِ آب ؟ در آن اعماق ؟

 

زندگی عادی چیزی مثل ِ خرید شیرینی عید از قنادی بهار بود که اگر نبود عید پدر

عید نمی شد .مثل ِ خریدن ماهی از سرچشمه . مثل ِ گرفتن ِ هر چیز از اصلش از

مرکزش .

برای ِ پدر زندگی بدون این اصلها و مرکزها معنایی نداشت . خودش هم یک مرکز ِ

اصلی بود . تغییر نمی کرد .

 

و اصلهای ِ من همه گم شده بودند . مثل ِ تشعشعات ِ نوری که از منبعش جدا شده و

در فضا معلق ، حالا باید به راه ِ خود می رفتم . بازگشتی نبود . پشت ِ سری وجود

نداشت و همه چیز جدا شده بود . از بی تفاوتی ِ فضایی که در آن رها شده بودم ،

می ترسیدم .

در خواب ها م دستی تیغ ِ تیزی را بر دست ِ دیگر می کشید و این تصویر مدام در

ذهنم می چرخید . در تاکسی ، در حمام ، یا صبحها که هنوز نمی دانستم که خوابم

یا بیدار . فقط  یک دست بود که با حرکتی سریع و آرام ناپدید می شد و تیغ  را

می کشید .

مرگ ِ بدون ِ درد تنها یک رویا بود . مرگی که تنها در ثانیه ای همه چیز تمام شود .

اما تمام نمی شد . قطره قطره می رفت .

این اتفاق هم که می افتاد در نهایت چیزی در دنیا عوض نمی شد . شاید تنها تفاوت

امشب و شبهای ِ قبل این بود که یک نفر راحت می خوابید .یا یک قصه تمام می شد .

اما از درد می ترسیدم و شهامت آن را نداشتم که قطره قطره تمام شوم . شاید هم ترس

 نبود . شاید هنوز فکر می کردم که به منبعی وصلم یا می شود که دنیا کوچکتر شود .

 

 

 

+ نوشته شده در 88/01/29 23:20 توسط سمانه |