تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

        

       خلالهای ِ پوست پرتقال در سوراخهای قوری گیر کرده بود و بیرون نمی آمد.

از بوی ِ پرتقالی که با حجم ِ عظیمی از تفاله های ِ چای مخلوط شده بود ، احساس ِ بدِ

عجیبی داشتم. با چیز  ِجدیدی روبرو بودم که نه طعم و نه ماهیتش برایم آشکار نبود.

یک چیزی در دنیا تکان خورده بود و سر ِجایش نبود . از چایی که با طعم ِ دیگری غیر

از هویت همیشگی اش مخلوط شده بود ، می ترسیدم . از اصلی که با فرعیات  به 

گمراهی می رفت . از تکه یِ زنجبیلی که در مایعی سیاه رنگ بالا و پایین می رفت ،

دارچین  ِ پوست شکلی که بر چای غوطه ور بود و دانه های ِ هلی که حس ِ استفراغ

ِ زنی آبستن را درم  بوجود می آورد .

 

مادر برای ِ فرار از یکنواختی کسالت بار ِ زندگی ، به دانه ها و پوسته هایی پناه برده

بود که همان زندگی ِ عادی را هم از من می دزدیدند .

 

اصول ِ یک زندگی ِ سنتی ِ ایرانی ، با طعم های ِ همیشگی اش در من ریشه دوانده بود

و حتی کم رنگ هم نمی شد  . حساسیت ِ غریبی به طعم ِ چای و برنج داشتم  و

می ترسیدم از اینکه لیوانم  نباشد . و مضحک بود اینکه تمام ِ زندگی ام خلاصه

شده بود در لیوانی که اگر نبود ، نمی دانستم چه اتفاقی انتظار ِ مرا می کِشد ؟

زندگی پس از لیوانی که دیگر نبود ،

 چگونه می گذشت ؟

 

      بر زمینه ی ِ سپید ِ دیواره ی ِ لیوان ، یک خرس با پیراهن ِ قرمز ِ کوتاه ، همیشه

منتظر ِ افتادن ِ سیبی ، از شاخه یِ درخت ِ بالاسرش بود و جهان انگار که در آن ثانیه

متوقف شود ، خرس و سیب و درخت و اتفاق را ، برای ِ همیشه در لیوانی حبس

کرده بود و زندگی ِ مرا هم به امتدادِ اینها .

 

حتی این لحن ِ یکنواخت هم از نوشته هایم نمی رفت. انگار که این تنهایی ابدی باشد

و داستانش  را هم کسی یک شبه و در یک ثانیه نوشته باش د. همه چیزش ابدی و

جاودانه مانده بود. مثل ِ بوی ِالکلی که در بچگی بر دیوارهای ِ تزریقات مانده بود و

نمی رفت. از هزار کیلومتر هم ترس ِ آن سوزن را با خود می آورد که اصلاْ دردی

نداشت. فقط ترس بود. ترس ِ خالی . که با یک بو می آمد در ذهنت و در یک ثانیه

هم تمام می شد . اصلاْ چیزی نبود که تو با حس ِ لامسه ترسش را بفهمی . در ذهن

اتفاق می افتاد و تمام می شد .

 

زندگی شده بود مثل ِ سطل آشغالی که هر شب ساعت ِ ۹ باید دم ِ در می گذاشتی تا

فاسدتر از این نشود. و اینگونه بود که گیلاسهای ِ پی در پی پر و خالی می شد .

 

و اینها را که داشتم می نوشتم ، دنیا داشت می رفت و مرا هم بالاجبار با خود

می برد.

حالا چند دقیقه ی ِ دیگر از زندگی گذشته است . اما اینها مال ِ من نیست .

هیچکدام مال ِ من نیست . نه زمین ِ بی اختیار نه دقایق ِ سراسیمه و نه حتی

تویی که نه سراسیمه ای و نه ...

 

مال آن چیزی است که به تصرف در آید. دموکراسی بردار نیست. با تعارفات ِ

روزمره جور در نمی آید .و عقاید ِ روشنفکرانه ، نقشی در گذرانش ندارند .

 

      اینکه زمین زیر ِ پایم را خالی می کند و به ناچار می دوم که جایم نگذارد ،

اینکه این روزهای ِ لعنتی آنطور نیست که من دلم می خواهد و می گذرد و حتی

اینکه تو به سبب ِ تعارفات ِ روزمره ودر ملاحظه کاریهای ِ شخصی ِ هر دو سوی ِ

رابطه ، در دقایق ِ من نیستی و این  ثانیه ها دارد خالی میرود که کسی  دم  ِ در

بگذاردشان ...

 

باز هم رسیدم به صحرای ِ کربلا ...

خسته ام و خوابم می آید . طولانی ...

 

 

 

+ نوشته شده در 88/05/04 3:6 توسط سمانه |