تبليغاتX
درخت انجیر

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

      تا آن شب تصویرِ درستی از مرگ نداشتم. یعنی هیچ حسی هم در مورد ِ

چگونگی مردنم یا حتی اینکه ترجیح می دهم چگونه بمیرم ،هم نداشتم . چون

برایم واقعی نبود . مرگ فقط چیزی بود که می آمد و آدم ها را دانه دانه می برد

و گاهی هم دسته جمعی . اما بعد از کمی فکر کردن با حالت تجربی ، دیدم از

چگونگی مردن می ترسم. این دیگر مثل خواب شوخی نیست که نیمه شب بیاید

و برود. یک وقت و نیمه های یک زمانی می آید و می رود و تو را هم با خود

می برد.

از مرگی که شبیه مهناز بود می ترسیدم. یعنی شبیه مهناز همانکه همسایه ی ِ

طبقه ی دوممان بود و حالا دیگر نیست، چون رفته خانه ی مادرش تا راحتتر

بمیرد ، یا شاید مادرش می خواهد راحتتر باور کند که دخترش واقعا دارد

می میرد.

اول سرطان سینه اش را خورد بعد ریه هایش را بعد مخچه ، و حالا دیگر پا

ندارد. مرگ دارد ذره ذره می خوردش. شاید وقت ندارد که همه ی او را با

خود ببرد ، شاید هم دلش نمی آید چون خیلی زیباست. یعنی بود ، اما حالا دیگر

نیست. موهایش را هم در بیمارستان جا گذاشته.همان موهایی که من نمی توانستم

همه اش را یکدفعه رنگ کنم از بس که زیاد بود. دلم نمی خواست ذره ذره خورده

شوم . دوست داشتم سکته کنم ، نه از آن سکته هایی که آدم را می برند بیمارستان

و ناقص می شود . از آنها که ظرف ۳ ثانیه جدا می شوی و راحت تر می میری .

مثل خاله که آنقدر برای ِ مهستی گریه کرد که ۳ روز بعد از رفتنش مرد . سکته

کرد و کل جدا شدنش ۳ ثانیه طول کشید . وقتی همه آمدند او رفته بود . مثل یک

بازی بود . همه غافلگیر شده بودند . اما پدربزرگ هم که سرطان دااشت آنقدر ذره

ذره مرد که می دانستیم می میرد . حتی دیگر تصویری هم از روزهای راه رفتنش

در ذهن نداشتیم . و دوست داشتیم زودتر بمیرد، تا ناراحت نشود ، تا آه نکشد از ته ِ

دل و با لکنت نگوید که "خوش به حال گنجشکی که روی شاخه ی آن درخت نشسته

راحت و دارد می خواند " ، و من نمی دانستم کدام گنجشک روی کدام را درخت

را می گوید .

 

حالا تکلیفم با نحوه ی ِ مردن مشخص بود . اما باز هم از چیزی می ترسیدم ...

 

 

+ نوشته شده در 88/06/24 21:39 توسط سمانه |


 

      نمی دانم یک خواب واقعی چه شکلی است؟ آدم ها وقتی می خوابند چه

شکلی می شوند؟ چه حسی دارند وقتی خواب می بینند؟

 

هیچوقت واقعی نخوابیدم .خوابم اصلاً عمق نداشت .همیشه همه ی صداها  را

می شنیدم و می فهمیدم در اطرافم چه می گذرد فقط حالت خوابیده داشتم و این

تنها به خاطرشباهت به یک  وضعیت شناخته شده ی انسانی و آدم هایی بود که

می توانستند بخوابند. اما من بلد نبودم ، خوابم نمی دیدم. جز یکی دوبار که آنها

هم به درستی یادم نیست. سیاه وسفید بود وهمه چیز مثل هاله درفضا بالا و پایین

می رفت.

 

معلم دینی دبیرستانمان می گفت خواب برادر مرگ است. یعنی او نمی گفت از

قول پیامبر می گفت.

می گفت: هر چقدر روح سبک تر باشد ، راحت تر از تن جدا می شود.

فکر می کنم معادله اش به زبان ریاضی می شد: روح بی گناه = خواب عمیق

و خوابهای رنگین.

 

اما من خوابهای رنگین نداشتم. پس به این نتیجه  رسیدم که روحم سبک نیست

وگناه دارد.اما چه گناهی ، نمی دانستم. تازه در آن موقع من نمازهم می خواندم 

و نمی دانستم مشروب چه طعمی دارد و با هیچ نامحرمی سروسرّی هم نداشتم

حتی با وحید که بهار همان سال بود که در دید و بازدید عید عاشقش شدم اما

شبها چشمهایم را به هم فشار می دادم که فکرش نیاید در ذهنم چون گناه داشت

هرشب هم سوره ی واقعه را می خواندم. نمی دانستم چرا ، اما عزیزم می گفت

صواب دارد و.....

 

اما خوابهایم رنگین نبود و من غصه داشتم ومی ترسیدم به معلم دینیمان بگویم و

او بفهمد که شبها به وحید فکر می کنم و وقتی صدایش را از پشت تلفن می شنوم

قند توی دلم  آب می شود ، و نگفتم  و خواب هم ندیدم  تا حالا که (این حالا که

می گویم یعنی ۲ سال پیش) که تازه فهمیدم  شراب شیرازی که حافظ می گوید

یعنی چه و باقی قضایا هم که خوب ... گفتن ندارد ، با یک لورازپام  ۲میل 

آنقدر خواب رنگین دیدم و آنقدر عمیق خوابیدم  که حتی خواب آن معلم دینی

که اسمش یادم نیست را هم دیدم. حس خوبی داشتم. ناگهان چشم هایم

سنگین و سنگین تر می شد و انگار که کسی مرا با خودش می کشید و به جایی

می برد. غرق شدم و دیگر چیزی نمی شنیدم. همان شب بود که فهمیدم آدم ها

چطورمی میرند ، یعنی چطور روح و جسمشان از هم جدا می شود....

 

 

 

+ نوشته شده در 88/06/18 1:10 توسط سمانه |


 

ببخشید . مدتی نیستم ......

+ نوشته شده در 88/06/10 13:12 توسط سمانه |