تبليغاتX
درخت انجیر - داستانهای تنهایی (قسمت بیست و پنجم)

 

           درخت انجیر
                             
ذهن الکن ستاره بشمارد...ذهن یاغی ستاره می چیند

 

      آدمها تنها در شرایط عادی آدم بودند . به محض اینکه این روال کمی از مسیر

اصلی منحرف می شد یا در شرایطی غریب قرار می گرفتند ، به ناگاه به هیئتی در

می آمدند که حتی در تیره ترین زاویه ی ذهنت هم نمی گنجید . گاه با واقعیتی روبرو

می شدی که تا ابد از عهده ی درکش بر نمی آمدی و این همان زندگی بود . همان

ورود به دنیای بزرگسالی آدمها . مثل آنچه که در داستانها خوانده بودی و آن زمان

فقط داستان بود و لذت بخش . لذت بخش بود هرچه مرد داستان میان منگنه ی زندگی

فشرده ترمی شد.میان هزارچهره گی آدمهایی که زندگی اش را ذره ذره می جویدند.

این جزئی ازجذابیت داستان بود و لابد فنی از قصه نویسی . مثل دنیای کنت ِ مونت

کریستو* . مثل آنچه بر خرمگس* گذشت . اما حالا این داستان نبود و این منگنه که

به ناگاه تنگتر می شد جذابیتی نداشت . فقط دنیای سیاهی بود که هجوم می آورد .

خرد می شدی هجوم می آورد ، می ایستادی هجوم می آورد ، اصلاْ هجوم می

آورد و این ربطی به طبع ِلطیف و زندگی ِ بی دغدغه گذشته ات نداشت .

 

 

* کنت مونت کریستو داستانی است از دوما که در خوشی ِ روزهای ِ سیزده سالگی ام خواندم

و خرمگس اثری است از اتل لیلیان وینیچ که در بی حوصلگی این روزها می خوانمش .

 

+ نوشته شده در 87/10/24 0:21 توسط سمانه |